کد خبر: 87685

می‌گویند کارگر است اما کارتن‌خواب، در چشمانش غمی بزرگ دارد، گرانی کمرش را خم کرده است، جز غم آب و نان، دوری فرزند و خانواده را هم باید تحمل کند،

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی کرمان خبر، می‌گویند کارگر است اما کارتن‌خواب، در چشمانش غمی بزرگ دارد، بچه و خانواده را رها کرده و برای کارگری به جیرفت آمده است، اینجا سر پناهی ندارد، شب‌ها تا صبح در سرما خود را به کارتن سپرده است، هر روز هم که کار نیست، روزی 40 هزار  تومان بیشتر یا کمتر کار می‌کند تا برای خانواده‌اش بفرستد.

گرانی کمرش را خم کرده است، جز غم آب و نان، دوری فرزند و خانواده را هم باید تحمل کند، او یک انسان است مگر چه‌قدر تحمل درد، غم، غصه و اندوه را دارد.

آری کارگران کارتن‌خواب در پارک ساحلی جیرفت از قهر روزگار به اینجا پناه آورده‌اند، از شهرهای جنوبی و شرقی کرمان به امید لقمه نانی، غم دوری از فرزند و خانواده را تحمل که نه با خون دل به جان خریده‌اند.

اینها هم انسان هستند اما نامهربانی دیده‌اند، اینها جزو همان مردمانی هستند که کاندیداهای انتخاباتی به آنها وعده گل و بلبل داده‌اند، وعده آنهایی که گفتند کاری خواهیم کرد که هیچ ایرانی در تامین مایحتاج اولیه زندگی مشکل نداشته باشد، پس چه شد؟

به راستی گناه این کارگران و امثال این افراد در این هیاهوی قیمت‌ها چیست و سهمشان در عدالت کجاست؟

مسوولان بدانند که با همه این تفاسیر و همه این مشکلات این قشر ضعیف و مظلوم وفادار به انقلاب و آرمان‌های آن هستند و امید گوشه چشمی دارند تا از این فقر رهایی یابند.

کارگران کارتن‌خوابی که شب‌های سرد زمستان را در پارک می‌گذرانند ایرانی هستند و از ذخایر کشور سهم دارند و باید به آنها توجه کرد، مشاهده وضعیت زندگی این کارگران بسیار دردناک است و کتمان این حقیقت تلخ از سوی من خبرنگار خیانت به قلم و قداست قلم است.

 

رضا یکی از این کارگران می‌گوید: سه فرزند دارم و از رودبار جنوب آمده‌ام، الان دو ماه است که دختر کوچکم را ندیده‌ام.

عباس کارگر دیگری با لحنی بغض‌آلود گفت: برای چه اینجا آمدی، آیا آمدنت دردی از ما دوا می‌کند، بگذار به حال خود بمیریم.

کارگر دیگری که حاضر نشد نام و نشانش را بگوید آهی کشید و سرش را پایین انداخت و اظهار کرد: این وضع زندگی ماست چه می‌خواهی؟ بگذار به‌درد خود بمیریم!!

حرف دل همه‌شان همین بود: به تماشای وضعیت زندگی ما آمده‌ای هر چه دلت می‌خواهد عکس بگیر، حالا مگر چه می‌شود این عکس‌های ما چه دردی دوا می‌کند، ما از بد روزگار به اینجا آمده‌ایم ما که زندگی نداریم، خون دل می‌خوریم و چاره‌ای نداریم.

محمود یکی دیگر از کارگران می‌گوید: تا حالا چند بار خبرنگاران آمدند و اینجا رفتند تو برای چه آمده‌ای؟ آمدی بدبختی ما را ببینی؟

کارگر دیگری گفت: چند روز است که پسرم مریض است کمی پول برایش فرستادم اما مشکل او با این حرف‌ها حل نمی‌شود، بیماری کلیوی دارد.

همه حرف‌هایشان بوی درد می‌داد، یکی می‌گفت: اصلا کسی دلش برای ما نمی‌سوزد، من یک پسر دارم الان دو ماه هست که او را ندیدم چرا من باید کنار بچه‌ام نباشم؟

با شنیدن صحبت‌های این کارگران کارتن‌خواب مظلوم و درمانده بغض راه گلویم را گرفت، از محوطه پارک که بیرون آمدم به خودم گفتم داستان پرغصه زندگی این کارگران را به تحریر درآورم امید که تلنگری باشد برای مسوولان بی‌دردی که فیش‌های حقوقی نجومی دارند، شاید...

منبع/فارس

انتهای پیام/