کد خبر: 85520

آن مرد سنگدل و بی رحم فقط به انتقام از من می اندیشید و دوست داشت به هر طریق ممکن مرا زجر بدهد چرا که نمی‌توانست خوشبختی ام را ببیند.

به گزارش کرمان خبر/ او برای رسیدن به خواسته های انتقام جویانه اش، فرزند نازنینم را قربانی کرد. این ماجرا فقط به یک کابوس می ماند، مگر می شود انسانی باور کند که پدری پسرش را از بالای بلندترین پل استان، آن هم به طرز بسیار وحشتناکی پایین بیندازد و ...

 

زن جوان بعد از آن که به همراه وکیل مدافعش به دفاع از خون کودک بی گناهش پرداخت در تشریح ماجرای تلخ زندگی‌اش گفت: پدرم کارگری زحمت کش بود که با نان حلال فرزندانش را بزرگ کرد و من در یک خانواده اصیل در کنار خواهر و چهار برادر رشد کردم.

 

زندگی شیرین و به دور از دغدغه ما ادامه داشت تا این که مقطع راهنمایی را به پایان رساندم و با شور و شوق خاصی در دبیرستان ثبت نام کردم به تحصیل علاقه داشتم و از درس خواندن لذت می بردم اما هنوز چند ماه از آغاز سال تحصیلی سپری نشده بود که یک روز مادرم کنارم نشست و از زنی سخن گفت که مرا برای پسرش خواستگاری کرده بود.

 

از تعجب چشمانم گرد شد چرا که من 14 سال بیشتر نداشتم و اصلا از ازدواج و خانه داری چیزی نمی فهمیدم از سوی دیگر هم من «مرتضی» را دوست نداشتم و نمی خواستم با او ازدواج کنم ولی آن زن که دوست یکی از آشنایان مادرم بود با رفت و آمدهای زیاد اصرار به این ازدواج داشت.

 

هر چه گریه کردم و گفتم قصد ازدواج ندارم فایده ای نداشت چرا که آخرین فرزند خانواده بودم و مادرم فکر می‌کرد آن جوان مرا خوشبخت می کند. مادر داغدار آه سردی کشید و ادامه داد، یک سال قبل از ازدواج من، پدرم به دلیل بیماری ریوی فوت کرد و من برخلاف میل باطنی ام با مرتضی ازدواج کردم ولی هنوز یک هفته بیشتر از زندگی مشترک ما نگذشته بود که اختلافاتمان آغاز شد. او مردی بی مسئولیت بود و مدام با دوستانش به تفریح و گشت و گذار می پرداخت و مرا در خانه تنها می گذاشت گاهی مدت های زیادی از خانه دور می شد و به شهرهای دیگر می رفت. وقتی اعتراض می‌کردم پاسخم این بود که من زود ازدواج کردم هنوز باید خوش می‌گذراندم و ...

 

اختلاف های ما هر روز بیشتر شدت می گرفت چرا که او اخلاق دوگانه ای داشت و به زندگی اش توجهی نمی کرد زمانی که علی (مقتول) را باردار بودم او با دوستانش به شهر دیگری رفت و بعد از تولد فرزندم به منزل بازگشت دیگر چاره ای نداشتم جز آن که برای رهایی از این شرایط به قانون متوسل شوم از آن زمان به بعد در واقع ما با هم زندگی نکردیم او نه حاضر به طلاق بود و نه مخارج زندگی را تامین می کرد. هفت سال در کشاکش دادگاه و پاسگاه گذشت تا این که قانون رای به طلاق غیابی صادر کرد ولی در نهایت او پس از مدت ها فرار در چنگ قانون گرفتار شد و مدتی را در زندان سپری کرد ولی بعد از آزادی از زندان، حضانت فرزندم (علی) را به عهده گرفت. من هم با جوانی شرافتمند ازدواج کردم و تازه طعم خوشبختی را می چشیدم که مرتضی برای انتقام از زندگی آبرومندانه من و در یک عمل شیطانی و بی رحمانه فرزندم را به قتل رساند و مدعی شد که قرص های مخدر استفاده کرده است در حالی که او حتی لب به سیگار هم نمی‌زند. حالا هم می خواهم بگویم کاش ...