کد خبر: 85581

بیماری جان مادرم را گرفت. آن موقع، من سه‌ساله و خواهرم هفت‌ساله بود. بعد از مرگ مادرم، دلمان خوش بود سایۀ پدر روی سرمان است اما او هم عمرش به دنیا نبود. چهار سال از مرگ مادرم می‌گذشت که دوباره رخت عزا پوشیدیم. پدرم، که خیلی حواس‌پرت شده بود، سر کار دچار حادثه شد و جان خودش را از دست داد.

به گزارش کرمان خبر/من تازه کلاس اول ابتدایی رفته بودم. همان سال نتوانستم به مدرسه بروم. روزی که مادرم عمرش را به شما داد، خیلی از اقوام و فامیل برای ما دلسوزی کردند اما کم‌کم یادشان رفت که ما هم هستیم. پدرم که فوت کرد دوباره دلسوزی‌ها و وعده‌ها شروع شد.

 

خیلی‌ها می‌خواستند سایۀ سر من و خواهرم بشوند ولی آن‌ها هم خودشان را کنار کشیدند. ما در آن شرایط یتیم و بی‌پناه مانده بودیم که خدا فرشته‌های زمینی‌اش را به سراغمان فرستاد. زن و شوهری جوان، که خودشان هم یک بچه داشتند، سرپرستی ما را با موافقت پدربزرگم برعهده گرفتند. آن‌ها من و خواهرم را مثل بچۀ خودشان دوست داشتند و واقعاً گرد و غبار یتیمی را از چهره‌مان پاک کردند.

 

برای ما هم جشن تولد می‌گرفتند و در کنارشان احساس خوشبختی می‌کردیم. سال‌ها گذشت و برای خواهرم خواستگار آمد. این پدر و مادر مهربان او را خیلی آبرومندانه راهی خانۀ بخت کردند. خواهرم الآن یک بچه هم دارد؛ اما از خودم بگویم. زن و مردی که با افتخار و با تمام وجود «پدر» و «مادر» صدایشان می‌کنم می‌خواهند برایم زن بگیرند. برای مشاورۀ قبل از ازدواج به مرکز مشاوره آمده‌ایم.

 

خیلی خوش‌حال هستم به خاطر همۀ نعمت‌هایی که خدا به ما داده است. من و خواهرم، در هر نفسی که می‌کشیم، دعاگوی این پدر و مادر واقعی هستیم، مردی که کارمندی ساده بود و از ما سرپرستی کرد تا بزرگ بشویم و منت نامرد‌جماعت را نکشیم. این‌ها فرشته‌های آسمانی روی زمین‌اند.