کد خبر: 85583

اگرچه «رومینا» پس از برگزاری چندین جلسه مشاوره در دایره مددکاری کلانتری و با بزرگواری همه اشتباهات مرا بخشید و به منزل بازگشت تا آشیانه متلاشی شده مان را دوباره بازسازی کند اما من

به گزارش کرمان خبر/مرد جوان که این بار برای قدردانی از خانم زواری (مشاور و مددکار اجتماعی ) پا به کلانتری پنجتن مشهد گذاشته بود، درحالی که اظهار می کرد تاوان سختی را برای اشتباهاتم پرداختم، در تشریح ماجرای تلخ زندگی اش گفت: درست 10 سال قبل بود که دلباخته رومینا شدم. او دختری نجیب، زیبا و با وقار بود که در محله ما زندگی می‌کرد.

 

 

 

شاید خیلی از جوانان هم محله ای ام آرزوی ازدواج با او را در سر می پروراندند چرا که داشتن چنین همسر با اخلاق و محجبه ای آرزوی هرجوانی بود. با این وجود شاهین خوشبختی بر شانه های من نشست و پدر و مادرش به خواستگاری من پاسخ مثبت دادند.

 

آن روزها غرور ازدواج با رومینا موجب شده بود سرم را بین فامیل ومحله بالا بگیرم اما طولی نکشید که زخم زبان ها و سرزنش های اطرافیانم آغاز شد چرا که چند سال از زندگی مشترک من و رومینا می گذشت و او باردار نمی شد. بسیاری از بستگان و حتی اعضای خانواده ام مدام همسرم را با نیش زبان و کنایه های تلخ آزار می دادند و او فقط اشک می ریخت و سکوت می‌کرد اما مدتی بعد آزمایش ها و معاینات پزشکی نشان داد من مشکل باروری دارم.

 

این جا بود که رومینا می توانست شمشیر انتقام را از غلاف بیرون بکشد ولی او با بزرگواری و مهربانانه از این موضوع گذشت و کنارم باقی ماند. خلاصه وارد دهمین سال زندگی مشترک شده بودیم که بعد از پرداخت هزینه های گزاف پزشکی، خبر بارداری رومینا شور و شادی را برایمان به ارمغان آورد و ما از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم. مدتی بعد پزشک معالج به همسرم استراحت مطلق داد به طوری که او حتی نباید امور ساده منزل را انجام می داد.


از سوی دیگر، افسردگی ناشی از عوارض بارداری موجب تندخویی و بداخلاقی همسرم شده بود و به همین خاطر مدام با یکدیگر مشاجره می کردیم. من نیز برای فرار از این مشاجره ها خودم را با شبکه های اجتماعی سرگرم می کردم تا این که روزی به طور اتفاقی با زن مطلقه ای در فضای مجازی آشنا شدم. آشنایی من و شیوا خیلی زود به ارسال تصاویر شخصی و ارتباط مخفیانه کشید. غافل از این که رومینا به این ارتباط پی برده و همه پیام های ارسالی و دریافتی مرا دیده بود. مدت زیادی از این موضوع نگذشته بود که روزی رومینا قهر کرد و به منزل مادرش رفت. چند روز بعد فهمیدم که همسرم به دلیل ناراحتی های روحی و روانی، فرزندش را سقط کرده است. با شنیدن این جمله از زبان پزشک در بیمارستان، دنیا روی سرم خراب شد چرا که 10 سال برای تولد این نوزاد لحظه شماری کرده بودیم. با این وجود و با راهنمایی های مشاور کلانتری، همسرم مرا بخشید و به خانه اش بازگشت اما من ...