کد خبر: 81131

گزارشی از 6 تیر 1360؛

روزها و ماههای نخست انقلاب، ایام تلخی را برای یاران و دلسوزان انقلاب رقم زده بود و بسیاری از بزرگان قربانی تروریسم شدند.

 کرمان خبر / سال 1360 را می توان یکی از سال های خسارت بار برای جمهوری اسلامی ایران دانست. ترورها و بمبگذاری ها شدت بیشتری گرفته و شخصیت های برجسته و انقلابی بسیاری نیز در این زمان، به خیل شهدا پیوستند.

تا پیش از این، آیت الله منتظری در 11 اردیبهشت 1358 به دست گروه تروریستی و افراطی فرقان شهید شده بود و به جان حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی نیز سوء قصد صورت گرفته بود. با وجود تلاش نیروهای انقلابی برای شناسایی تروریست ها، آنها با توجه به ادامه جو انقلابی و همچنین شروع جنگ تحمیلی صدام علیه ایران، همچنان به کار خود ادامه می دادند. گروه مجاهدین خلق نیز به تدریج نقاب از چهره برکشیده و بر روی انقلاب و یارانش اسلحه کشید.

در سال آغازین جنگ، ابوالحسن بنی صدر، رئیس جمهور ایران، فرماندهی کل قوا را برعهده داشت و آیت الله خامنه ای نیز، نماینده امام در شورای عالی دفاع بود. اوضاع کشور در بهار 1360 به سامان نبود و بنی صدر در هم پیمانی با مجاهدین خلق، هر روز کشور را در یک بحران جدید فرو می بردند و شرایط در جبهه های جنگی نیز آشفته بود. شکست عملیات نصر در زمستان 1359 و تلاش بنی صدر برای توجیه شکست، او را هر روز بی اعتبارتر از گذشته می ساخت. او هیچ اهمیتی به نیروهای مردمی سپاه و بسیج نمی داد و این نیروها در دسترسی به سلاح و مهمات برای دفاع از کشور و آزادسازی خرمشهر و آبادان در مضیقه جدی بودند.

در ماه خرداد 1360 آیت الله خامنه ای، در جبهه جنوب بود و فرماندهان سپاه در تدارک عملیاتی بودند که بنا بود در شمال آبادان در منطقه دراخویین انجام شود. سیداحمد خمینی، از او خواست برای مشورت درباره تغییرات اساسی در ارتش به تهران برود. قبول نمی کرد. به اصرار احمدآقا 19 خرداد به تهران آمد و 20 خرداد در جلسه با سید احمد خمینی، تغییرات در ارتش را مشخص کردند تا به امام (ره) بگویند. امام خمینی (ره) در 22 خرداد فرماندهی نیروهای مسلح را از بنی صدر گرفت و تیمسار فلاحی را مامور انجام وظایف کل قوا کردند.

منافقین و بنی‌صدر که از بهمن و اسفند سال گذشته در دو میتینگ ۲۲ بهمن و ۱۴ اسفند تیغ تیزشان را متوجه «حزب‌اللهی‌ها» کرده بودند، روزبه‌روز و بیش از پیش به سمت رویارویی با جمهوری اسلامی رفتند. میتینگ‌های مختلف و قدرت‌نمایی میلیشیا در خیابان‌های تهران از سویی، و مخالف‌خوانی‌های بنی‌صدر از سوی دیگر در کوره‌ی اختلافات می‌دمد. عزل بنی‌صدر از فرماندهی کل‌قوا توسط امام، چراغ سبزی به جریان مکتبی مخالف بنی‌صدر است. در این میان جبهه‌ی ملی علیه لایحه‌ی قصاص که در مجلس جریان دارد موضع‌گیری و دعوت به تجمع می‌کند که با نهیب امام قضیه منتفی می‌شود. ۲۷ خرداد دو فوریت طرح عدم کفایت بنی‌صدر در مجلس تصویب می‌شود. منافقین که در استراتژی خود قصد داشتند از طریق بنی‌صدر نظام را به شکست بکشانند وقتی با برکناری قریب‌الوقوع بنی‌صدر، تز «آلترناتیو» را شکست‌خورده می‌بینند دست به انتحار می‌زنند. یک روز بعد اطلاعیه‌ای از طرف منافقین صادر می‌شود که ورود آنها به مقابله‌ی مسلحانه با جمهوری اسلامی را اعلام می‌کند. سازمان در این اطلاعیه که به قلم رجوی نوشته شده ضمن اعلام در پیش گرفتن «قاطع‌ترین مقاومت انقلابی از هر طریق» در برابر «مرتجعین انحصارطلب و اوباش چماقدار» اعلام می‌کند «شایسته‌ی سخت‌ترین کیفر و مجازات انقلابی خواهند بود.»

در نماز جمعه 29 خرداد 1360 آیت الله خامنه ای خطبه های آتشینی نسبت به سیاست ها و خیانت های بنی صدر ارائه می دهد: « «نزدیک به هفت ماه قبل از جنگ، شما فرماندة کل قوا بودید. چرا نیروهای نظامی ما هنگام شروع جنگ نتوانست مقاومت کند؟ حضرت امام شما را در اول اسفند 58 به فرماندهی کل قوا برگزیدند. در اول مهرماه 59، یعنی هفت ماه تمام بعد از فرماندهی کل قوای شما، جنگ شروع شد. در این هفت ماه شما چه کردید؟ چرا ارتش را مرمت نکردید؟ چرا نظامی ها را آموزش ندادید؟ آیا این ها را چه کسی می بایست انجام می داد؟ چرا شما وقتی جنگ شروع شد و خرابی کار شما در هفت ماه گذشته آشکار می شود، تقصیرها را به گردن این و آن می اندازید؟ وقتی از ایشان می پرسند چرا ارتش را سر و سامان نداده اید، می گوید چون کسانی دیگر در ارتش دخالت کرده اند. منظور ایشان دادگاه های انقلاب در ارتش است. چون افراد متهم به کودتا را دستگیر کرده بودند. آقای بنی صدر توقع داشتند در ارتش، علیه جمهوری اسلامی کودتا بشود و کودتاچیان آزاد گردند و دستگیر نشوند.»

31 خرداد 1360، مجلس بنی صدر را به دلیل عدم کفایت، استیضاح کرد. اما یک روز بعد خبر بدی برای آیت الله خامنه ای می رسد و مصطفی چمران، فرمانده ستاد جنگ های نامنظم در دهلاویه به شهادت رسید. روز اول تیر 1360، آیت الله خامنه ای در مجلس ترحیم این یار دیرینه سخنرانی کرد.

تابستان 1360 در حالی روزهای داغ خود را سپری می کرد که خبرهای خوبی برای یاران انقلاب اسلامی در راه نبود. هفتم تیر دفتر حزب جمهوری اسلامی منفجر شد و دهها تن از مسئولان و مقامات دولت و مجلس از جمله آیت الله بهشتی شهید می شوند. اما یک روز قبل از این حادثه دردناک، بازمانده های گروه فرقان تحت عنوان رهروان فرقان، نام آیت الله خامنه ای را در لیست ترور خود بیرون می کشند تا نقشه ترور وی را عملیاتی کنند. وی هدف گروه منافقین نیز بود و براساس نقشه آنها قرار بود تا در نشست دفتر حزب جمهوری اسلامی یعنی در روز 7 تیرماه حضور پیدا کند اما دست تقدیر، سرنوشت آیت الله خامنه ای را یک روز قبل رقم زد تا وی هدف گروهی دیگر قرار بگیرد.

 

پس از ترور آیت الله منتظری، مسولان به گروه فرقان حساس شدند. اوایل آبان 1358 مخفیگاه بزرگ گروه فرقان در کرج شناسایی شد. اعضای آن دستگیر شدند و در 22 دی 1358 محل رهبر گروه فرقان شناسایی شد و طی هشت ساعت درگیری مسلحانه همه آنها دستگیر شدند. اما اندک افراد باقی مانده راه ترور را ادامه دادند. «رهروان فرقان» پس از ترور ناموفق آیت‌الله ربانی شیرازی چندین‌بار برای ترور آیت‌الله موسوی اردبیلی و حجت‌الاسلام معادیخواه اقدام می‌کنند، اما موفق نمی‌شوند. هر بار یا بمبی که در مسیر کار گذاشته بودند عمل نمی‌کرد، یا مسیر خودروی حامل شخصیت عوض می‌شد. ناموفق‌بودن ترور به شیوه‌ی بمب‌گذاری در مسیر عبور شخصیت‌ها و بالابودن ریسک ترور به شیوه‌ی سوار بر موتور، «رهروان فرقان» را به سمت ایده‌ی جدید استفاده از ضبط صوت بمب‌گذاری شده می‌برد. ایده‌ای که اولین‌بار توسط محمد متحدی مطرح می‌شود. مسعود تقی‌زاده در این‌باره می‌گوید:

«این طرح مخصوصاً بعد از عدم موفقیت در کارهای [حجت‌الاسلام] معادیخواه یا [آیت‌الله] موسوی اردبیلی خیلی فکر مهدی را مشغول کرده بود. یک طرحی را برای من کشیده بود که از روی آن یکی را درست کنم و آن یک مکعب مستطیل بود که در آن چند سوراخ به نظر ۹ میلیمتری با فواصل مساوی تعبیه شده بود و سپس بعد از تهیه‌ی آن که من به یک تراشکاری دادم و حتی وی مشکوک شده بود و اوستایش گفته بود که این برای اسلحه است و من با هزار مکافات و توجیه بالاخره گرفتم و مهدی بعد از چند روز کار روی آن چیزی درست کرده بود به قرار زیر که چهار تا فشنگ در سوراخ‌ها قرار می‌داد (در هر سوراخ یک عدد) و سپس یک صفحه را که چهار میخ به آن وصل کرده بود و توسط یک محور وسط این صفحه را به سمت مکعب مستطیل می‌کشید که اگر ضامن را کشیده و صفحه را به عقب برده و رها می‌کردیم، میخ‌ها بر روی فشنگ‌ها خورده و آنها هم عمل می‌کردند. البته به نظر درست بود ولی وقتی من و رضا در جاده‌ی سولقان آن را هر چه امتحان کردیم عمل نکرد. اولین دفعه با ماشین رفتیم، حسین هم بود که عمل نکرد. وقتی دفعه‌ی دوم که مهدی می‌گفت حتماً ضامنش را نکشیده‌اید با رضا رفتیم، باز هم نتیجه نداد. به این ترتیب مسئله مانده بود تا اینکه مهدی طرحش را تغییر داده و این بار به جای چهار سوراخ یک سوراخ گذاشته بود. قسمتی با قطر بزرگ و این همان طرحی بود که در ضبط [ترور آیت‌الله] خامنه‌ای استفاده شد. البته این را امتحان کرده بودم و خوب هم عمل کرده بود. البته به غیر از من مهدی خودش امتحان کرده بود و این دفعه در انتهای آن سوراخ که قطرش حدود ۱cm بود به یک سوراخ کوچک منتهی می‌شد، آن سیم چاشنی برق از آنجا خارج می‌شد و سپس مقداری باروت روی چاشنی ریخته و سپس هم تعدادی ساچمه‌ی بلبرینگ روی آن ریخته و دایره‌‌ی پلاستیکی و چسب روی آنها گذاشته و ثابت می‌کردند.»

چهار پنج روز از عزل بنی‌صدر می‌گذشت. جنگ با عراق و شورش منافقین بعد از اعلام جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی، بحث داغ محافل بود. آیت‌الله خامنه‌ای که از جبهه‌ها برگشته و خدمت امام رسیده بودند، بعد از دیدار، طبق برنامه‌ی شنبه‌ها، عازم یکی از مساجد جنوب‌شهر برای سخنرانی بودند.

خودرو حامل آیت‌الله خامنه‌ای که از جماران حرکت می‌‌کرد، آن روز مهمان ویژه‌ای داشت؛ خلبان عباس بابایی که می‌خواست درد دل‌هایش را با نماینده‌ی امام در شورای عالی دفاع در میان بگذارد. آن‌ها نیم‌ ساعت زودتر از اذان ظهر به مسجد ابوذر رسیدند و گفت‌وگوشان را در همان مسجد ادامه دادند.‌ شناسایی‌ به سرعت انجام می‌شود و مسعود تقی‌زاده روز عملیات، ضبط صوت را به مسجد ابوذر می‌برد. «من روز قبل برای شناسایی مسجد رفته و فردایش با ضبط به محل رفتم. قبلاً مهدی آن را با چراغ امتحان می‌کرد و خوب عمل می‌کرد ولی روز عمل صبحش که من چند دفعه آزمایش کردم، متوجه شدم که زیاد هم قابل اعتماد نیست و با کمی تکان از حالت معمولش بیرون می‌آید.»

ششم تیر جمعیت زیادی به مسجد ابوذر واقع در خیابان فلاح در جنوب تهران آمده بودند. ضدانقلاب در جامعه علیه آیت الله بهشتی و رهبران حزب جمهوری شایعات زیادی ساخته بودند و سوالات در جلسه مسجد با مردم بسیار تند و گزنده بودند. آیت الله خامنه ای یک به یک به سوالات جواب داد. در این میان ضبط صوتی دست به دست می شد که آن را به سمت سخنران هدایت می کردند. کسی شک نکرد و همه بر این گمان بودند که ضبط صوت مسجد است.

 قرار بر این است که ضبط صوت‌ها را جلوی سخنران نگذارند تا بلندگو سوت نزند، اما در اواخر سخنرانی تقی‌زاده ضبط صوت را می‌آورد و جلوی ایشان می‌گذارد. درست سمت چپ، روبروی قلب. تقی زاده در اعترافات خود عنوان می کند: «من ظهر به مسجد رفتم و دیدم که یک نماز به امامت خود [آیت‌الله] خامنه‌ای خوانده‌اند و نماز بعدی را هم من شرکت کردم و سپس وقتی وی برای سخنرانی به پشت میز بزرگی که قرار داشت رفت من بعد از یکی دو دقیقه ضبط را به کار انداخته و جلوی وی گذاشتم. البته چون میز بزرگ بود او برای برداشتن کاغذ سؤال‌ها به آن طرف و این طرف خم می‌شد، من امکان اینکه به هدف بخورد را زیاد نداشتم و دیگر اینکه چون ترس داشتم، قبل از رسیدن نوار به آخر بمب عمل کند هر چه سریع‌تر به کناری رفته و جوراب‌هایم را پوشیدم و سپس به توالت رفته و از آنجا خارج شدم و از کوچه‌ی پشتی به میدان ابوذر که فولکس را آنجا گذاشته بودم رفتم و از محل دور شدم.»

ضبط صوت در سمت چپ آقا بود که یکی نگاهی به آن کرد و با فاصله در سمت راست گذاشت. پس از مدتی بلندگوی سخنران به صدا افتاد و آیت الله خامنه ای گفت که صدا را درست کنید یا اصلا خاموش کنید. همزمان از میکروفن و ضبط صوت روی میز فاصله گرفت تا شاید صدا درست شود. به صحبت ادامه دادند: «در زمان امیرالمؤمنین، زن در همه‌ی جوامع بشری -نه فقط در میان عرب‌ها- مظلوم بود. نه می‌گذاشتند درس بخواند، نه می‌گذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند، نه ممکن بود در میدان‌های... انفجار!

 

آقا که هنگام سخنرانی رو به جمعیت و پشت به قبله بودند، با یک چرخش 45 درجه‌ای به طرف چپ جایگاه افتادند. اولین محافظ خودش را بالایسر آقا رساند. مسجد کوچک بود و همان یک محافظ، به تنهایی تلاش کرد که آقا را بیاورد بیرون.
 
امام جماعت، متحیر وسط مسجد مانده بود. چشمش به یک ضبط صوت ‌افتاد که مثل یک کتاب، دو تکه شده بود. روی جداره‌ی داخلی ضبط شکسته، با ماژیک قرمز نوشته بودند «عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی.»

یکی از محافظان آیت الله خامنه ای می گوید: «هر طور بود راه را بازکردیم و خودم برگشتم پشت تریبون. ضبط صوت مثل یک دفتر 40 برگ از وسط باز شده بود. با ماژیک قرمز روی جداره داخلی اش نوشته بودند: اولین عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی. به هر ترتیبی بود آقا را سوار ماشین کردیم. یک بلیزر سفید. با سرعت از میان جمعیت کنده شدیم و راه افتادیم. توی راه یک لحظه آقا هوش آمدند. نگاهی به چهره من کردند و از هوش رفتند. بعدها پرسیدم آن لحظه چه چیزی احساس می کردید، گفتند دو چیز یکی اینکه ماشین داشت پرواز می کرد و دیگر این که سرم روی پای کسی بود...»

«از وقتی که بار اوّل بر زمین افتادم - که البته نفهمیدم چطور شد که افتادم - تا وقتی که به کلّی بیهوش شدم، سه مرتبه، برای لحظاتی به هوش آمدم و هر دفعه هم یک احساسی داشتم. آن حالات، هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. حالا یکی را عرض می‌کنم: در یکی از حالات، احساس کردم که دارم می‌روم؛ یعنی احساس کردم که مرگ در مقابل من است. کاملاً در آن مرز عالم برزخ، خودم را دیدم و احساس کردم که در آن حال، انسان هیچ دستاویزی به جز خدا ندارد؛ هیچ دستاویزی! یعنی هر چه هم عمل پشت‌سر خودش داشته باشد، باز اگر نتواند تفضّل الهی و رحمت خدا را جلب کند، خاطر جمع به آن عمل نیست. آدم شک می‌کند: آیا این عمل را با اخلاص به‌جا آوردم؟ آیا نیّتم صددرصد خدایی بود؟ آیا در آن شرک و ریا نبود؟ آیا ملاحظه‌ی این و آن نبود؟ به‌هرحال ماها مرکز عیوبیم. متأسّفانه، همه‌ی شائبه‌ها در ما هست. آن‌جا انسان احساس می‌کند که مثل پرِ کاهی بین زمین و آسمان است. از همه چیز منقطع می‌شود. من این حالت انقطاع را در آن وقت احساس کردم و پیش خدای متعال، تضرّع نمودم و گفتم: «پروردگارا! می‌بینی که من چقدر دستم خالی است و چیزی ندارم و محتاجم! اگر تفضّلی بکنی، کرده‌ای وَاِلّا ما رفته‌ایم.» منظورم مردن نبود؛ رفتن از وادی سعادت بود. بعد، بیهوش شدم و چیزی نفهمیدم.» ( خاطره‌ی آیت‌الله خامنه‌ای از ترور ایشان در مسجد ابوذر، ۱۳۷۹/۲/۱۰)

سر راه به داخل درمانگاهی (درمانگاه عباسی) در حوالی خیابان قزوین می روند و پزشکان با گرفتن نبض، از حیات ایشان قطع امید می کنند. اما بار دیگر همراه با کپسول اکسیژن ایشان را به سوی بیمارستان «بهارلو»، پل جوادیه می برند. «جوادیان»، دیگر محافظ آیت الله، از اتفاقات داخل ماشین حین هنگام رفتن به بیمارستان بهارلو می گوید: «در مسیر بی سیم را برداشتم: حافظ هفت! مرکز، مرکز ... موقعیت پنجاه – پنجاه [موقعیت آماده باش] مرکز! حافظ هفت مجروح شده... به دکتر فیاض بخش، دکتر منافی، دکتر زرگر و... بگویید از مجلس خودشان را برسانند، بیمارستان بهارلو.» آیت الله را وارد بیمارستان می کنند و دکتر محجوبی، از جراحان این بیمارستان، به سرعت واحد های خون و فر آورده های خونی تزریق می کند.
 
 
حسین طالب نژاد، از تکنسین های اتاق عمل، می گوید: «وقتی حضرت آیت الله خامنه ای به بیمارستان بهارلو منتقل شدند، خونریزی شدیدی داشتند. بیشتر شریان های دست راست شان قطع شده بود که خوشبختانه دکتر «محجوبی»، یکی از جراحان خوب این بیمارستان با یک عمل جراحی توانست جلوی خونریزی را بگیرد که با تشخیص او، ایشان را به بیمارستان قلب منتقل کردند.» در حین اقدامات پزشکی دکتر محجوبی، دکتر فاضل و دکتر زرگر هم از راه می رسند و عمل ادامه می یابد: «دکتر منافی (وزیر بهداری وقت) همان طور که می آمد بیمارستان بهارلو، تلفن زده بود که دکتر سهراب شیبانی، جراح عروق و دکتر ایرج فاضل هم بیایند. آقای بهشتی هم دکتر زرگر را خبر کرده بود. دکتر محجوبی که حال و روز دکتر زرگر را دید، گفت: نگران نباش، من خونریزی را بند آورده ام.» (گزارش از ماجرای ترور 6 تیر 1360)

با انتقال آیت الله به بیمارستان قلب، پزشکان و جراحان موفق می شوند 70 درصد خطر را رفع کنند، اما خونریزی زیاد بود و دست راست از کار افتاده و قطع عصب شده بود. آیت الله خامنه ای در بیمارستان بستری بود و امام خمینی (ره) گفته بودند که هر نیم ساعت یک بار علائم حیاتی آقای خامنه ای را گزار کنند. ایشان بیهوش بودند که امام (ره) پیامی نوشتند:

« جناب حجت‌الإسلام آقاى حاج سید على خامنه‏اى دامت افاضاته

خداوند متعال را شکر که دشمنان اسلام را از گروهها و اشخاص احمق قرار داده است، و خداوند را شکر که از ابتداى انقلاب شکوهمند اسلامى هر نقشه که کشیدند و هر توطئه که چیدند و هر سخنرانى که کردند ملت فداکار را منسجم‏تر و پیوندها را مستحکم‏تر نمود و مصداق «لازال یُؤیّدُ هذا الدّین بالرجل الفاجر»[1] تحقق پیدا کرد. اینان هر جا سخن گفتند خود را رسواتر کردند و هرچه مقاله نوشتند ملت را بیدارتر نمودند و هرچه شخصیتها را ترور نمودند قدرت مقاومت را در صفوف فشرده ملت بالاتر بردند. اکنون دشمنان انقلاب با سوء قصد به شما که از سلاله رسول اکرم و خاندان حسین بن على هستید و جرمى جز خدمت به اسلام و کشور اسلامى ندارید و سربازى فداکار در جبهه جنگ و معلمى آموزنده در محراب و خطیبى توانا در جمعه و جماعات و راهنمایى دلسوز در صحنه انقلاب مى‏باشید، میزان تفکر سیاسى خود و طرفدارى از خلق و مخالفت با ستمگران را به ثبت رساندند. اینان با سوء قصد به شما عواطف میلیونها انسان متعهد را در سراسر کشور بلکه جهان جریحه‏دار نمودند.
 
اینان آنقدر از بینش سیاسى بینصیبند که بیدرنگ پس از سخنان شما در مجلس و نماز جمعه و پیشگاه ملت به این جنایات دست زدند، و به کسی سوء قصد کردند که آواى دعوت او به صلاح و سداد در گوش مسلمین جهان طنین انداز است. اینان در این عمل غیرانسانى به جاى برانگیختن و رعب، عزم میلیونها مسلمان را مصمم‏تر و صفوف آنان را فشرده‏تر نمودند. آیا با این اعمال وحشیانه و جرایم ناشیانه وقت آن نرسیده است که جوانان عزیز فریب خورده از دام خیانت اینان رها شوند و پدران و مادران، جوانان عزیز خود را فداى امیال جنایتکاران نکنند و آنان را از شرکت در جنایات آنان برحذر دارند؟ آیا نمى‏دانند که دست زدن به این جنایات، جوانان آنان را به تباهى کشیده و جان آنان به دنبال خودخواهى مشتى تبهکار از دست مى‏رود؟ ما در پیشگاه خداوند متعال و ولى بر حق او حضرت بقیة اللَّه- ارواحنا فداه- افتخار مى‏کنیم به سربازانى در جبهه و در پشت جبهه که شبها را در محراب عبادت و روزها را در مجاهدت در راه حق تعالى به سر مى‏برند.
 
من به شما خامنه‏اى عزیز، تبریک مى‏گویم که در جبهه‏هاى نبرد با لباس سربازى و در پشت جبهه با لباس روحانى به این ملت مظلوم خدمت نموده، و از خداوند تعالى سلامت شما را براى ادامه خدمت به اسلام و مسلمین خواستارم. والسلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته.
 
روح اللَّه الموسوى الخمینى
صحیفه‌ی امام؛ ج ‏14؛ ص 504»
 
امام مرتب پیغام می‌دادند و از اطرافیان می‌پرسیدند که: «آقاسیدعلی چطورند؟» پیامشان ساعت دو بعد از ظهر پخش ‌شد. دکتر میلانی‌نیا رادیورا گذاشت بیخ گوش آقا. آن‌ موقع ایشان به هوش بودند؛ روح تازه‌ای انگار در وجودشان دمید، جان گرفتند.
 
 
حالشان بهتر بود، اما هنوز قضیه‌ی هفتاد و دو تن را نمی‌دانستند. از تلویزیون آمدند که گزارش تهیه کنند. یک ساعتی معطل شدند تا آقا به هوش آمد. پرسیدند حالتان چطور است؟ گفتند: «من بحمدالله حالم خیلی خوب است» و شعر رضوانی شیرازی را خطاب به امام خواندند:
 
«بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت  سر خُمِّ می سلامت شکند اگر سبویی»
 
کم‌کم به اطرافیان فشار می‌آوردند که: «آقاجان من باید از وضع کشور اطلاع پیدا کنم. شما هم رادیو را از من گرفته‌اید، هم تلویزیون را.» دکترها بهانه می‌آوردند که امواج رادیویی، دستگاه‌های درمانی ما را به‌هم می‌ریزد و عملکردشان را مختل می‌کند!
 
خیلی از چهره‌های انقلاب برای عیادت می‌آمدند، اما آقا مرتب از شهید بهشتی می‌پرسیدند: «چرا همه می‌آیند، اما ایشان نمی‌آید؟» شک کرده بودند که یک خبرهایی هست. دور و بری‌ها هم مانده بودند که چطور به ایشان بگویند. دکتر منافی گفت بهترین راه این است که بگوییم حاج احمدآقا و آقایان رجایی و باهنر و هاشمی رفسنجانی بیایند و کم‌کم ایشان را مطلع کنند. جمع شدند، اما باز هم نتوانستند بگویند. گفتند فقط یکی‌ دو نفر شهید شده‌اند.
 
 
آیت الله خامنه ای از جمع آن شهیدها به دو نفر خیلی علاقه داشت؛ دکتر بهشتی و محمد منتظری. اولین کسی هم که به بیمارستان بهارلو آمده بود، محمد منتظری بود. آیت الله اول پرسیدند آقای بهشتی چطورند؟ گفتند یک‌ مقدار پاهایش مجروح شده است. آقایان که رفتند، ایشان رو کردند به دکتر میلانی‌نیا و پرسیدند شما از حال ایشان خبر داری؟ دکتر گفت: «بله، از وضعشان باخبرم.» پرسیدند: «مراقبت جدی از حال ایشان می‌شود؟ آن‌جا هم سر می‌زنید؟» بعد هم دکتر را سؤال‌پیچ کردند. دکتر میلانی‌نیا با بغض از اتاق زد بیرون. دوباره که آمد، آقا را دید که‌ بچه‌های همراه را جمع کرده‌اند و ازشان بازجویی می‌کنند. دکتر دست و رویش را شسته بود. نشست و یکی یکی اسم همه‌ی شهدای حزب را به آقا گفت.
 
 
پس از عملیات ۶ تیر که موجب زخمی‌شدن آیت‌الله خامنه‌ای شد، نیروهای دادستانی انقلاب توانستند ردهایی از «رهروان فرقان» را در مشهد بیابند و در شهریور ۱۳۶۰ «محمد متحدی» و «مسعود تقی‌زاده» دستگیر شدند. مسعود تقی‌زاده در بازجویی‌ها به تفصیل سخن گفت اما محمد متحدی به جز چند جمله حرفی نزد و در دادگاه نیز حاضر به دفاع از خود نشد. دادگاه انقلاب تهران به ریاست آیت‌الله محمدی گیلانی در نهایت تقی‌زاده را به جرم به شهادت رساندن آیت‌الله قاضی طباطبایی، «تولید انفجار به قصد به شهادت رساندن مجاهد فی‌الله حجت‌الاسلام والمسلمین آقای سید علی خامنه‌ای رئیس‌جمهور محبوب جمهوری اسلام دامت شوکته که متأسفانه منجر به آسیب دیدن معظم‌له شد» و ترور ناموفق آیت‌الله ربانی شیرازی و اقدام به انفجار به قصد شهادت آیت‌الله موسوی اردبیلی و طرح ترور حجت‌الاسلام معادیخواه و سید اسدالله لاجوردی؛ به عنوان «باغی محارب و مفسد» شناخته و به اعدام محکوم می‌کند. تقی‌زاده و متحدی در ۸ بهمن ۱۳۶۰ در نمازجمعه‌ی تبریز -قتلگاه آیت‌الله شهید قاضی طباطبایی- به دار مجازات آویخته می‌شوند.