تاریخ خبر: کد خبر: 5081 دریافت نسخه چاپی

۱۰ دلیل برای آنکه ما چیزی نمی‌دانیم!

از هر کارشناسی در هر حوزه ای بپرسید اعتراف می کند که چیزهایی که می دانند در مقابل چیزهایی که نمی دانند خیلی کوچکترند. علم به همین خاطر به وجود آمده است – تلاش برای کشف اسرار دنیا.

فرق بین باهوش و دانشمند در این است که باهوش فکر می کند همه چیز را می داند، در حالیکه دانشمند اعتراف می کند که هیچ چیز نمی داند. از هر کارشناسی در هر حوزه ای بپرسید اعتراف می کند که چیزهایی که می دانند در مقابل چیزهایی که نمی دانند خیلی کوچکترند. علم به همین خاطر به وجود آمده است – تلاش برای کشف اسرار دنیا. فقط بخشی از آن اسرار بر ما آشکار شده اند و گویی ما در سطح آموزش ابتدائی این دنیا مانده ایم. بهر حال، مواردی وجود دارند که هنوز درک نکرده ایم:

۱۰. رویاها

از زمان غارنشینان، انسان ها شروع به دیدن رویا کردند. هر شب، ما، شما و همه چند میلیارد نفر جمعیت کره زمین می خوابند و رویا می بینند و علم هیچ چیزی درباره دلیل آن نیافته است. البته نظریه های زیادی در این مورد وجود دارد: پژوهشگران نظریه های زیادی درباره رویاها ساخته اند. این یک گمانه زنی بیهوده نیست – مطالعات نشان داده اند که رویاها می توانند شاخصی از سورپرایزهایی باشند که بدنمان در آینده خواهد داشت، مانند بیماری پارکینسون یا جنون. عجیب تر این است که تحقیقی در نیومکزیکو نشان داده است که تدریس موضوعاتی برای دستکاری کابوس ها می تواند کلید شفا دادن افسردگی باشد. پس یافتن دلیل رویا دیدن می تواند پتانسیل یافتن راه حل برای مشکلات زیادی باشد. ولی به یافتن دلیل اصلاً نزدیک نشده ایم. با آنکه رویا دیدن میلیون ها سال است که برای همه انسان ها اتفاق می افتد، هنوز دلیل آن را نمی دانیم.

۹. مرگ

مرگ یکی از بزرگترین اسرار دنیاست. هیچ کس بطور مطمئن نمی تواند بگوید که وقتی بدنمان از کار کردن می ایستد چه اتفاقی می افتد – ولی دانشمندان در تلاشند تا به این موضوع پی ببرند و بیشتر سوال مطرح می کنند. اول از همه مسئله تجربه های نزدیک به مرگ مطرح می شود. افراد زیادی گزارش کرده اند که نور سفید دیده اند و موسیقی شنیده اند و بدنشان در هوا شناور بوده و غیره – تجربیاتی که بیشتر به عنوان توهم تعبیر می شوند زیرا زمانی اتفاق می افتند که مغز در حالت خط صاف قرار دارد. این سوال دیگری را مطرح می کند که پس از مرگ چه اتفاقی برای ضمیر ما می افتد. به گفته کارشناس احیاء، دکتر سم پارنیا، افرادی که تا ۱۰ ساعت پس از مرگ احیاء می شوند، صدمه دائمی به آنها وارد نمی شود و این نشان می دهد که ضمیر ما حتی پس از آنکه بدنمان می میرد زنده باقی می ماند. با آنکه این مدرکی بر زندگی پس از مرگ نیست – وقتی سلول های مغزی نابود می شوند، راهی برای برگشت نیست – ولی نشان می دهد که ما در واقع چیزی در مورد مرگ نمی دانیم.

۸. زندگی

اشتباه نکنید؛ ما مسیری طولانی در خلق زندگی مصنوعی پیموده ایم. ولی هنوز نمی توانیم قطعاً بگوییم چرا زندگی در وهله اول به وجود آمده است. همه آنچه می دانیم این است که در تاریخ کره زمین، حدود ۳.۸ میلیارد سال پیش، وقتی مولکول ها شروع به فعل و انفعالات پیچیده شیمیایی کردند، RNA بوجود آمد و سپس زندگی شروع شد. آنچه آغازگر این واکنش ها بود، سوالی است که کسی جوابش را نمی داند. البته تلاش های زیادی برای یافتن پاسخ صورت گرفته است و پژوهشگران در سراسر دنیا در تلاشند تا شرایط اولیه کره زمین را بازسازی کنند به این امید که شاهد آن لحظه شروع باشند – ولی تابحال جوابی ارائه نشده است.

۷. جهان

از مشاهده ها می دانیم که جهان در حال گسترش است و کسی نمی تواند این موضوع را انکار کند. با آنکه این موضوع قابل انکار نیست، ولی باید گفت سرعت آن هم بسیار بالاست. از روی قوانین فیزیکی می توان گفت که نیروی جاذبه موجب کند شدن آمادگی برای" بیگ کرانچ" (معکوس بیگ بنگ که امروزه می دانیم هرگز اتفاق نمی افتد) می شود. پس چرا اتفاق می افتد؟ اکثر دانشمندان تقصیر را به گردن انرژی سیاه و ماده سیاه می اندازند که دو بخش از یک بسته هستند که ظاهراً همه جهان را تشکیل می دهند. ولی مشکل اینجاست که نمی دانیم این دو کجا هستند. هیچ مدرکی در مورد هیچکدام از آنها نداریم. یا بالاخره پیدا می شوند یا می فهمیم که دروغی در گرانش کوانتومی وجود داشته است که نتیجه شاخه مبهمی از نظریه ریسمان بوده یا فقط یک خطای انسانی بوده است. نکته اینجاست که جهان در حال حاضر در حال سرپیچی از قوانین خود است و ما فقط می توانیم در مورد دلایل آن حدس بزنیم.

۶. تاریخ

عادت کرده ایم که تاریخ را نوعی روایت از این و آن بدانیم. البته به نوعی همینطور است – با این تفاوت که گودال های بزرگ زیادی در آن وجود دارد. با آنکه چیزهای زیادی در مورد آنچه در گذشته اتفاق افتاده می دانیم، ولی قرن های زیادی از تاریخ هستند که کل دانش ما درباره آنها از یک منبع یا از حدس و گمان می آید. قرن ششم در بریتانیا را فرض کنید. نفوذ رم شکسته شد، مسیحیت عقب نشینی می کند و اسکاندیناوی برای غرشی حماسی آماده می شود. آیا می دانید چند روایت از این دوره مهم وجود دارد؟ یکی. درست است فقط یکی. فقط یک خطابه نوشته شده توسط یک دیرنشین نیمه دیوانه که حدود ۹۰ درصد حرف هایش درباره قضاوت الهی است. حتی در مورد دوره هایی همچون دوره رم یا دوره یونان باستان، اطلاعات ما خیلی کم است. بیشتر دانسته های ما از امپراتورها از منابع تحریف شده و غیر قابل اعتماد می آید و به تازگی کشف کرده ایم که یونانی ها دو هزار سال پیش از آنکه بابیج کامپیوتر را اختراع کند، یک کامپیوتر ساخته بودند. به لطف این کمبود اطلاعات، ظاهراً ما حتی نمی توانیم با اطمینان کامل بگوییم که اوایل قرون وسطی واقعاً کی بوده است و در واقع سال ۱۷۱۶ نبوده است.

۵. هنر

از هر کسی که می نویسد، نقاشی می کند یا هر کار دیگری انجام می دهد بپرسید که چرا هنر می سازد، هیچ جواب روشن و واضحی دریافت نمی کنید. نه اینکه فقط بخواهند جذاب یا اسرارآمیز به نظر برسند، بلکه ما واقعاً هیچ نظری درباره دلیل انجام آن نداریم. به این مسئله فکر کنید: هیچ دلیل و مدرکی برای ما وجود ندارد که بخواهیم شروع به نقاشی بر روی دیوارهای غار کنیم. این کار برای ما به عنوان یک گونه از جانداران هیچ سودی ندارد؛ ما را گرم یا سیر نگه نمی دارد، پس چرا باید این کار را بکنیم؟ هیچ کس نمی داند چرا. ولی این ما را از حدس و گمان باز نداشته است. یک نظریه می گوید که همه بیان های خلاقانه مانند موسیقی، مجسمه سازی، نوشتن و غیره معادل انسانی پرهای دم طاووس هستند. به عبارت دیگر، ما خلاقیت به خرج می دهیم تا جلب توجه کنیم. آیا این صحت دارد؟ کسی چه می داند – نظریه های متعدد دیگری هم وجود دارد و در واقع تنها چیزی که در این خصوص داریم نظریه است.

۴. دایناسورها

اگر زمانی که فیلم پارک ژوراسیک آمد بچه بودید، قطعاً فاز دایناسورها را گذرانده اید. حتی شاید به موزه تاریخ طبیعی شهرتان رفته و اسکلت های عظیمی موزه را دیده باشید. آنچه احتمالاً نفهمیده اید این است که چندتا از آنها حدسی بوده اند. آنها به راحتی فسیل نشده اند. شرایط بسیار ویژه ای لازم است تا جسد یک تی-رکس به چیزی تبدیل شود که در موزه شهرتان جا شود. این بدان معناست که همه چیز فسیل شدنی نیست و آنهایی که فسیل شده اند هم کامل نیستند. همه آن چیزی که از دوره تریاسه پیدا کرده ایم یک دست و تکه ای از ستون فقرات است. اینها چند تکه استخوان از دوره ای هستند که ده میلیون سال طول کشید. حتی وقتی مقدار زیادی فسیل کشف می شود، کل آنها همیشه تکه های ریزی هستند. طبق نشنال جئوگرافیک، بیش از ۵۹ درصد از کل گونه های دایناسورها با یک مجموعه از بقایای ناکامل استخوان ها شناخته می شوند. این نشان می دهد که همیشه مجبور بوده ایم فواصل بین آنها را حدسی پر کنیم و گاهی اشتباهات مضحکی مرتکب شده ایم.

۳. ادبیات

تا اینجا متوجه شده ایم که درباره اکثر چیزهایی که گفته شد تقریباً هیچ چیز نمی دانیم. در مورد زندگی ویلیام شکسپیر فقط می دانیم که او چند نمایشنامه نوشته، ازدواج کرده و مرده و این خیلی بیشتر از چیزهایی است که از کریستوفر مارلو می دانیم. شاعر یونانی اودیسه، هومر را در نظر بگیرید. کل چیزی که درباره او می دانیم این است که" شاید وجود داشته" است. حتی نمی دانیم که آیا نسخه های مدرن ما از کتاب های او اصلاً به نسخه های اصلی شباهت دارند یا خیر، زیرا تا سه قرن بعد از تاریخ مرگش، مکتوب نشدند. از کل ادبیات رومی، فقط دو رمان باقی مانده است و آن هم فقط تکه هایی از رمان ها است. تازه به آثار از بین رفته و آثاری که در آتش سوزی ها و جنگ ها از میان رفته اند اشاره نکردیم. میلیون ها حفره در تاریخ ادبیات ما وجود دارد که دانشمندان حاضرند همه چیزشان را بدهند تا آن حفره ها را پر کنند.

۲. نیروی جاذبه

یادتان می آید گفتیم که چگونه ماده سیاه راهی برای توضیح دلیل سرپیچی جهان از قوانین گرانش است؟ یادمان رفت بگوییم که گرانش (نیروی جاذبه) از خودش هم پیروی نمی کند. سرتان را درد نمی آوریم، فقط می گوییم که نیروی جاذبه فقط یکی از چهار نیروی بنیادین است که می تواند هم با خودش تضاد داشته باشد و هم زمانی که به اندازه کافی کوچک می شوید خاموش شود. در واقع خیلی زور دارد که بعضی از فیزیک دانان فقط اظهار می دارند که وجود ندارد، موضعی که نامعقول یا روشنگر است، بستگی دارد به اینکه کجا ایستاده باشید. ولی این فیزیک مدرن است – هر وقت کشف تازه ای می کنیم می فهمیم که خیلی کم از دنیای اطرافمان می دانیم.

۱. هیچ چیز

حدود اواخر قرن نوزدهم ما واقعاً فکر می کردیم که به مرزهای دانش رسیده ایم – سپس فردی به نام اینشتین معروف ترین معادله تاریخ را نوشت و همه چیز در مقابل چشمانمان فرو ریخت. سپس همه چیز را از نو ساختیم و همه چیز داشت خوب پیش می رفت که فهمیدیم حفره های سیاه کاری که قرار است انجام دهند را انجام نمی دهند. حالا در میان فروپاشی دیگری هستیم که با حرکت آهسته انجام می شود. و حالا باید مفاهیم بنیادین هستی را دوباره بنویسیم. برای مثال، با استفاده از نظریه ریسمان راحت می توان ثابت کرد که همه ما در نوعی هولوگرام زندگی می کنیم که از لبه های جهان می تابد. البته این نظریه عمده ای نیست، ولی نشان می دهد که حقیقت چقدر می تواند عجیب باشد.

ارسال نظر

آرشیو
آرشیو

آخرین عناوین

آرشیو
<a href="http://www.adobe.com/shockwave/download/index.cgi?P1_Prod_Version=ShockwaveFlash"> Get adobe flash player plugin </a>